تبليغاتX
ܓܨ پــــــــــــــرواز ܓܨ


ܓܨ پــــــــــــــرواز ܓܨ

آپ شدم
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 11:56 توسط !| |

دوستان عزیز غر غرو مشکل کامنتا حل شد ! هر وقت اونور رو آپ کنم اینجا خبر میدم

مث الان !

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 19:9 توسط !| |

سلام

http://hejrrat.blogspot.com/  اینجام !!!!!!!! ببخشید اگه نیومدم پیشتون ! میام امروز حتماً

لینکم درج نمیشه همینطوری گذاشتم

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 13:0 توسط !| |

قول دادم کنترل پنل بلاگفا که باز بشه من بیام هر چی فحش بلدم به علیرضا شیرازی بدم و برم یه جای دیگه بنویسم

واقعا مسخره اس . توهین مستقیم به شعور همه ما ! از عصر قبل از روز قدس دسترسی رو غیر ممکن میکنه تا ۲ روز بعدش ! در دست تعمیر !!!؟ جیره خوری تا این حد ؟

لیلا میگه بلاگر با حاله  منم دیدم کنترل پنلش رو . عاشق اون آچاراش شدم ... فکر کنم برم اونجا ! به هر حال هر جا غیر از بلاگفا

عیداتون (!) دیروزیا ٫ امروزیا ٫ فردائیا مبارک (تاریخ مشکل داره من هنوز در یکشنبه به سر میبرم )... نوروز هم پیشاپیش مبارک چه ۲۸  اسفند باشه چه ۲۹ یا حتی ۲ یا ۳ فروردین .... فعلا چیزی که بیداد میکنه اختلاف نظره !

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 1:4 توسط !| |

دیشب تا دیر وقت وبگردی میکردم و اخبار رو میخوندم . به چند تا از وبلاگا سر زدم همه جا خبر از روز قدس !!! اعتراف میکنم که اضطراب بدی به وجودم چنگ میزنه . دیروز اخبار ۲ بعد از ظهر با عنوان تنهایت نمیگذارم یه کلیپ رو نمایش داد که من بدم نمیومد لیوان چایی رو که دستم بود پرت کنم توی شیشه تی.وی ... یکی از مهد کودکای ایران با بچه های ناز و تر و تمیز که حلقه زده بودن و عمو زنجیر باف میخوندن و همزمان تصویرهایی از بچه های فلسطین که بمب و آتیش و .... من فورا برگشتم به سال ۶۴ و ۶۵ (بدون کتیبه و زنجیر) یاد اون بمب و موشکباران ! یاد جنگ تن به تن توی شهرای مرزی . خیلیا ندیدن و براشون ملموس نیست ٫ اما کی اونزمان به داد ما بچه ها رسید ؟ کی به فریاد ایران رسید ؟

میخواستم با شعر طنز  آپ کنم بعد از اجازه انتشار (!) با کلی مصیبت و کارهای اداری !!!  رفتم سراغ ایمیلام ! از یه عزیز نامه داشتم که واقعا حالم بد شد . جدی هنگ کرده بودم ... ده بار ده جمله مختلف جواب نوشتم و پاک کردم ... بعدم انگار فلج شدم . فقط براش نوشتم و اینجا بهش میگم (چون منو میخونه) که "یادت باشه قول دادی سلامت برگردی خانومی" ..... الان که به روز جمعه نزدیک میشیم دیگه برام مهم نیست کی به خاطر کی و برای چی میخواد بره توی خیابونا فقط برام این مهمه که دوستام ٫ که هموطنام سالم بمونن . هیچ چشمی منتظر برگشتن عزیزش نمونه . همین !!!!

خب حالا برای عوض شدن حال و هوای خودم و بقیه یه دونه از شعرا رو میذارم ! ۲ تا دیگه هم توی آپ دیگه !

ببه به به
چچه چه چه
چه بودم شادمان انگیز
شترمرغ فضا پیمای اقبالم
در اوج کهکشان آرزوی راه شیری
کرد پروازی شکوه آمیز
بگفتم همصفانم را
مرا قر در کمر باش فراوان لیک اصلا من نمیدانم کجا باید بریزم این قر پیچیده خود را
بمن گفتند آن یاران دیرینم
همینجا در همینجا روبروی شعبه نفتی
من آنجا از درخت صف
پیاز بخت را چیدم
و پیت پر ز نفتم را
در آغوش نگاه خویشتن دیدم
و از شوق وصال خانواده
بعد چندین روز
گشتم چون بخاری شعله ور آلود
سپس فوری به قطب خانه یخچال و سردم
من دویدم با دو پای سر
زدم بر در
(توجه اطلاعیه !
در اینجا میشود این شعر نو بسیار ترسکناک
ترس انگیز و وحشتناک
اگر روغن نباتی خوار میباشید
و یا در نیمه شب دارید میخوانید این شعر مرا تنها
و یا از قلب بیمارید
همینجا ترمز خواندن نگه دارید )
غی غیژ غیژ غیژ !
سپس در ناگهان وا شد
و لرزان پرده ای با رنگ بی رنگ سفید آلود
میان چارچوب در هویدا شد
و سویم یک قدم برداشت
ولی خیلی شجاعم من نترسیدم
فقط یکذره تنها سکته کردم بنده از وحشت !
برای خود فراوان وردها خواندم
به خود هی فوت کردم ورد خواندم فوت کردم
لیک "از ما بهتران" آمد جلوتر یک قدم دیگر
صدایم زد
صدای آشنائی داشت
چه خوب آگین که من اصلا نترسیدم !
در آنوقت تازه دانستم
که باشد او
عیال نازنین من
که از سرما
کلاه و کفش و پوتین و بلوز و ژاکت و چتر (!) و پلیور را بتن کرده
و آخر سر
تمام پرده ها را هم بسر کرده !
بمن گفت او که از آن هفته پیشین
که رفتی دکه نفتی
بخوبی تا همین دیشب
فقط با عذر خواهیهای مسئولان
اتاق خانه میشد گرم
و از روشان فراوان بنده دارم شرم
که روز و شب به کار عذرخواهی سخت مشغولند
به او گفتم همین حالا کمی اسپند سوزان از برای همت ایشان !

 

پ.ن : رهگذر غریبه نازنینم بینهایت از لطفت ممنونم ولی من نمیدونم چطوری و کجا میتونم برات بنویسم . کاش یه آدرس ایمیل از تو داشتم . به هر حال از اینکه منو میخونی خیلی خوشحالم .

پ.ن : کی بود اسم شاعرو پرسید ؟ شاعر "علیرضا رضائی" ه دیگه ! و لازم به ذکر که مربوط به زمانیه که نفت صف و کوپن و این حرفا بوده !

پ.ن : توی این هاگیر واگیر اگه بگم دلم برای پتریک سوئیزی خیلی سوخت به من نمیخندین ؟ من هم فیلم روح رو دوست داشتم و هم درتی دنس ! برام بزرگ شده بود چون بعد از اینکه فهمید عمرش طولانی نخواهد بود شروع کرد به تقسیم ثروتش توی فقرا ! 

پ.ن آخر : اینم قالب وبلاگ! هر چند تو که نمیای و نمیبینی !

پ.ن ساعت ۸ شب : (ساعت قشنگی بود این ساعت برام ٫ ساعتای انتظار) داشتم گریه میکردم الان و ایـــــــــــــنو گوش میدادم . شمام میخواین گریه کنین ؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 9:22 توسط !| |


Design By : Night Skin